بعد تو
یک بار دیگه قلمو گرفتم تو دستام قلم هم دیگه جوهرش واسه از غم نوشتن تموم شده فقط دله من که نمیخواد این همه غم وغصه رو بزاره کنار و با اینا شبشو روز میکنه و روزشو شب خدا میدونه تا حالا چند تا دفتر از تو و روزرگار تلخی که واسم گذاشتی نوشتم.
هیچکس درد منو نمیفهمه.یکی نصیحت میکنه .یکی مثلا همدردی میکنه .یکی دیگه هم فقط سر تکون میده.
خبلی وقته از زندگی خسته شدم.از همون روزایی که کلبه ی زندگی من شروع کرد به آتش گرفتن.دیگه چیزی نمونده تا خاکستر بشه. من هم وسط آتیشه خاطراتت گرفتارم. تنها چیزی که میتونه خاموشش کنه بارون حرفای تو که وقتی دیدنت تو خواب محاله شنیدن صدات تو بیداری ممکنه؟
بعد تو به من چی رسید جز یه دل پر از آه و در و سوال.یه ذهن پر از خیالات محال.یه جنگل آرزو که همه یدرختاش آتیش گرفته.یه رودخونه امید که آبش خشک شده و یه عالمه بدبختی واسه این دله آواره که دیگه حتی توان پرواز کردنو نداره.
بعد تو از من چی موند جز یه روحی که روزی هزار بار با یاداوری حرفای تلخت میمیره.جز یه قلبی که هزار بار با تبر غرور تو خورد شده و دوتا دستی که از سردی همش می لرزه.چی موند جز دوتا چشمی که همیشه پر از اشکه.
اما وقتی واسه تو چیزی مهم نیست گفتن دردام چه فایده ای داره!؟من از اینقدر از درد پرم که اگه تا آخر عمرم هم حرف بزنم نه خالی تر میشم نه آروم تر.
همه میپرسن تا کی میخوای با غصه هات خودتو داغون کنی؟ اونا نمیدونن من این همه غم و از توهدیه گرفتم. کسی که هدیه ی عزیزشو دور نمیندازه. با هدیه هات و خاطراتت سر میکنم تا همیشه هر کی هم هرچی دلش می خواد بگه.من فقط واسه تو زندگی میکنم نه واسه حرفای دیگرون.
